آقای چاه پتانسیل

طبق باور اگزیستانسیالیست‌ها زندگی بی‌معناست مگر اینکه خود شخص به آن معنا دهد. 

سلام

اگه که اگزیستانسیالیسم رو در گوگل سرچ کنید و وارد ویکی پدیا بشید وسط همون خطای اول به این جمله بالا برمیخورید.یادمه شب روزی که کنکور دادم این جمله رو خوندم و امروز صبح دوباره بهش فکر کردم.خیلی دوست دارم این جمله رو حتی اگه نفهمم معنیش دقیقا چیه.به این فکر کردم چقدر میتونم به زندگی خودم معنا بدم چقدر؟!

پرده اول:تصمیم

کرایف درمورد مسی میگه که تفاوت بزرگ مسی با بقیه اینه که مسی میتونه توی یک زمان خیلی کم تصمیمش رو عوض کنه و هی این کار رو تکرار کنه.امروز رفتم بازی تیم دسته یک کرج رو دیدم.تو همون سالنی که قبلا خودمون توش تمرین میکردیم،همون مربی،حتی آقا سعید هم برگشته بود.آقا سعید و بداخلاقیاش تو زمین و شوخیاش بیرون زمین.من چهارسال پیش یه تصمیمی گرفتم.تصمیم گرفتم درس بخونم و ورزش رو بزارم کنار.میدونم خیلی صفر و یکی عمل کردم ولی من نمیتونستم تو اون سن و وضعیت جفتش رو ببرم جلو.نتیجه شد فیزیک بهشتی،انتخاب سوم از دوازده انتخاب پر شده تو برگه انتخاب رشته.الان دو سال و نیم از اون شبی که کل خانواده‌ای که سالهای سال من یا بهتره بگم ما رو تنها گذاشته بودن،بهم زنگ میزدن و تبریک میگفتن میگذره.کلی حرف کلی آدم کلی اتفاق گذشته.کلی گریه کلی خنده کلی بالا کلی پایین.الان میخوام به خودم اعلام کنم که تصمیم چهارسال و نیم پیشت درست بوده پسر!

پرده دوم:کوبی برایانت

هفته پیش کوبی و هلی‌کوپترش سقوط کردن.راستش من خیلی کوبی رو دوست نداشتم چون پاس کم میداد و کلا بازیکن بازی‌سازی نبود.یه مربی بود تو کرج که یک سال شد مربی نونهالان استان و بخاطر لج بابام منو برنداشت.یه بار سر تمرین گفت آقای کوبی برایانت کارمند باشگاه لیکرز هستش یعنی هشت صبح کارت میزنه وارد باشگاه میشه صبونه میخوره با تیم تمرین میکنه بعد تا هزارتا شوتش رو نزنه نمیره خونه.چقدر ما هم مثل کوبی کار میکنیم؟کوبی به این معروفه که با وجود مصدومیت‌های مختلف بازم برمیگشت و بازی میکرد و تو زندگی الان هم این افتادن‌های واحد و نمره کم شدن ها عین مصدومیت میمونه،باید برگشت حسن.میدونی به نظرم آدم تو مسیر زندگی،با وجود همه اتفاقات و سختی‌ها باید باز هم تلاش کنه.وازه مدنظرم برای تلاش(attempt)هست.آدم باید هی اتمپت کنه و هی اتمپت کنه تا بالاخره یکی از این اتمپت‌ها نتیجه بده و آدم رو دور بیوفته و به قول ما بسکتبالی‌ها on fire بشه و آدم آن فایر شده سخت میشه مهار کرد.آندروود میگه شانس با آدمی همراهه که بیشتر تلاش کنه.

پرده سوم:جهان

امروز فیلم جهان با من برقص رو دیدم.عاشق این فیلم و علی مصفا شدم.میدونی یجورایی شبیه کاراکتر‌هایی بود که صابر ابر بازی میکنه فقط غمش کمتر بود.یجا بود جهان با دخترش راه میرفت و حرف میزدن،چقدر دلم خواست دختر میداشتم.چقدر حرف جواد عزتی رو دوست داشتم که میگفت هیچوقت هیچ‌چیزی به طور کامل تموم نمیشه هیچی.به این فکر کردم وقتی من به میانسالی برسم زندگیم چجوریه.آدمی که هستم،آدمایی که میبینم،هنوزم ناله‌م یا نه،اصن به اون سن‌ها میرسم...

پرده چهارم:اوضاع کتابی

ناتور دشت تموم شد.راستش دوسش نداشتم.دختری در قطار رو شروع کردم و راضی‌ام.چرا همش تو فاصله بین دو ترم یه کتاب از یه نویسنده زن میخونم؟سال بلوا و سمت آبی آتش هم امروز رسید.امیرحسین حلقه میخواد راه بندازه و نزدیک خونه‌مون بوک‌لند باز شده:)

 

 

 

حالم خوبه.از تو و درون خوبم،شاید خیلی نه ولی حس‌م خوبه.

چقدر دلم میخواد بلد بودم چیکار کنم تا بقیه هم حالشون هر چند کم بهتر بشه...

 

پرده آخر:

مونولوگ پایانی فیلم جهان با من برقص:

آدما باید زندگی خودشون رو بکنن و اگه شد و دوست داشتن گاهی کنار هم باشن.کنار هم باشن و بی‌حوصله باشن.کنار هم باشن و دعوا کنن.کنار هم باشن و شاد باشن.کنار هم باشن و زندگی معمولی‌شون رو بکنن.کنار هم باشن،همین که گاهی باشن بسه.

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۸ ، ۲۲:۵۹
ar gh

سلام 

امروز از هفت دانشکده بودم.امتحان دو شروع میشد و از هفت تا دو تقریبا همه کاری کردیم.بعد امتحان خیلی رندوم تصمیم گرفتیم بریم لمیز نرسیده به تجریش.من جلوتر از همه رفتم تو و پشت پیش خون یهو علی بابا رو دیدم.رفیق صمیمی سوم و چهارم دبیرستان و تقریبا صمیمی‌ترین رفیقم که خیلی چیزا دورمون کرده از هم تو این دو سال. یاد سیگارا و ساندویچ کوردن بلور و دلسترای بوفه مدرسه.برگشتن تا دانشگاه با مبینا پیاده اومدیم و درمورد چیزی هر جفتمون یجوری باهاش مشکل داریم حرف زدیم البته بیشتر اون گفت تا من.تو لمیز پشت دوتا صندلی دو نفره،شیش نفره لم داده بودیم و کلی چرت میگفتیم.مثلا با آریا حرفای خاله‌زنکی میزدیم و اون مرده که بلند بلند داشت انگلیسی حرف میزد رو مسخره میکردیم.ما خیلی شبیه آدمای اون کافه نبودیم و با مبینا به این نتیجه رسیدیم بیرون از دانشکده کلا شبیه هیچکس نیستیم.وقتی اسنپ گرفتم به حرف مبینا وقتی لم داده بودیم فکر کردم،شیش نفر یه کافه:فرندز.فرندزای یکی احمق‌تر از اون یکی و با رای اکثریت انگار من احمق‌ترینم.بعد به این فکر کردم چی میشد که بریم دانشکده سر کلاسا بعدش درس بخونیم تا مثلا شیش یا هفت و بعدش بریم یه کافه،سینما،رستوران،پارک و بعدش بریم خوابگاه یا خونه‌هامون.امروز دیدن علی‌بابا برام خیلی عجیب بودن.دیدن رفیق صمیمی گذشته‌ات و بودن با رفیق صمیمی الانت و مقایسه این آدما با هم.

حالم طرز عجیبی خوبه.الان فقط تو خونه و موقع تنهایی اذیتم میکنه.کاش میشد با یکی حرف بزنم درموردش کاش میشد خالی‌شم ازش.کاش میشد با رفیقت شبونه بری تجریش یا هر چی.کاش...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۸ ، ۲۱:۱۹
ar gh

سلام 

پرده اول:کلمات 

چند وقت پیش داشتم کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم نادر ابراهیمی رو میخوندم و متوجه شدم چقدر انتخاب و هم‌نشینی واژه‌ها مهم و جذاب هستش.بعضی وقتا فکر کردن به واژه‌ها واقعا دل‌انگیز و جذابه.مثلا کلمه اجتناب‌ناپذیر که امروز در مقابل حرف‌های شریف که داشت درمورد تغییرات حرف میزد،استفاده کردم.یا کلمه محبت یا درهم‌تنیدگی و... .

پرده دوم: امتحانات

دانشکده به طرز وحشتناکی خسته‌ست.مثل اینکه علیرضا امروز درخواست انصرافش رو ثبت کرد تو سیستم.بهترین آدم ورودی‌مون داره انصراف میده.دنیای جای جالبیه و هیجان‌انگیز.داشتم فکر میکردم چقدر از زندگی دانشگاهی‌ یا همون آکادمیکی که میخواستم رو، تجربه کردم.من از کلاس رفتن متنفرم و در عوض عاشق اینم که صفحه اول یه کتاب رو باز کنم و خودم شروع کنم به خوندن و فهمیدن.آره من خیلی با آدمی که باید باشم و میخوام بشم فاصله دارم خیلی.شاید یه روزی دانشجو دکترای دانشکده خودمون شدم و مثل عبدالعلی آب جوش به دست برم سمت اتاقم یا مثل بهروز نچسبه ول کن دانشگاه نباشم یا مثل اون خانوم مو بامزهه مجبور بشم ساعت شیش ناهار یا شایدم شام بخورم.یا شاید سر از دانشکده فلسفه علم شریف درآوردم و یا اصن رفتم واترلو و یکی از گروه نیایش افشردی و دار و دسته دانشکده فیزیک نجومی‌ واترلو شدم.یادمه تابستون به دوتا از دانشجوهای واترلو که ایرانی بودن میخواستم ایمیل بزنم بگم من چجوری میتونم بشم شما.یا اگه کارم خیلی خوب شد تا اون موقع سر از پریمتر درآوردم.فعلا اینا مهم نیست،فعلا پایتون،کورس کیهان،خوندن کوانتوم تو تعطیلات ترم و ادامه دادن روند رمان‌خونی مهم هستن.

پرده سوم:cl

تو گوشیم یه فولدر دارم به اسم cl.این فولدر شامل چندتا ویدیوست که برای سال کنکورم هستش.ویدیوهایی که اون موقع از تلگرام دانلود و سیو کردم.یه ویدیویی هست درمورد جان اسنو،از فصل یک تا آخر فصل پنج سریال.یه جایی هست که بزرگ نگهبان شب یا همون نایت واچز،به جان اسنو یه جمله جالبی رو میگه.اون جمله اینه:

«!Kill the boy jon snow, and let the man reborn»

فقط همین،لت د من ری‌بورن!

پرده چهارم:انزوا 

یجایی تو اپیزود محسن نامجو دیالوگ باکس،گوینده درمورد رفتن نامجو از ایران از ترکیب تبعیدخودخواسته استفاده میکنه.انزوای خودخواسته چیزی هست که دارم روش کار میکنم.به قول معروف رویارویی و برخورد با خود میتونه پر از نشانه،دلیل،شناخت،بازسازی،رشد و یا برعکس مملو از بی‌هدفی،پوچی،گم‌کردن،تخریب باشه.بحثش طولانی و پیچیده‌س بگذریم.

 

آغوشی برای فشردن

شانه‌ای برای گریستن 

تمام آن چیزیست که لازم است 

به قول شاعر گفتنی که زندگی همش غمه/یه دنیا غم یه همدمه!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۸ ، ۲۱:۴۹
ar gh
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۴ دی ۹۸ ، ۲۰:۲۲
ar gh

سلام 

خیلی خلاصه بگم حال همه خرابه.بجز نودوهشتیا همه تو در و دیوار بودن امروز.خبری از شلوغی طبقه سه یا همکف نبود.اخبار بد اینقدر زیاد شده این چند روزه که حتی منم اخبار رو دنبال میکنم.نمیخوام از این چیزا حرف بزنم.بسه دیگه!

امروز مبینا بعد امتحان خیلی داغون بود و رفته رفته هی بدتر میشد.تو بوفه که نشسته بودیم همش با خودم فکر میکردم چیکار کنم که حالش حداقل یکم بهتر بشه؟!یاد تو دیوار رفتنای صفری افتادم یا موقع‌هایی که آرش حال نداره بشینه کنارم و به هر چرتی بخندیم و وقتی این آدما اینجوری میشن من نمیدونم چیکار کنم تا حالشون یکم عوض بشه؟!خواه و ناخواه،تقدیر یا تصادف،این آدما دوستای این روزا و سال‌های منن و من حتی نمیدونم چیکار کنم یا چی بگم بهشون وقتی حالشون خوب نیست!!

امروز هفت رسیدم دانشکده.بجز من و میثم و اون دختره ورودی جدیده که بیست و چهاری دانشکده‌س هیچکس نبود.اومدم برم طبقه دوم و روی اون صندلی بین اتاق شهو و آزمایشگاه‌ها بشینم که دیدم پره!سرافکنه جمع کردم رفتم طبقه سه و کم کم شاهد اومدن بچه‌ها و استادا شدم.میخوام برای ترم بعد کمد بگیرم تو دانشکده،میخوام تعطیلات بین دو ترم برم دانشکده،به خودم قول دادم صبا حداکثر تا نه دانشکده باشم و شبا حداقل تا شیش‌و‌نیم دانشکده باشم،خوابگاه دادن یا ندادن هم نباید تاثیری رو این کارام بزاره،میخوام دانشکده رو بکنم خونه اتاقم.

امروز تو راه‌پله دانشکده عبدالعلی رو دیدم.چقدر خوبه این مرد.چقدر حتی سلام خوبی گفتنش برام روحیه‌بخشه،جوری که منم عادت کردم به هر کی سلام میدم بلافاصله در ادامه بگم خوبی؟

ولی همه اینا و حرفا،همه زندگی نیست.باید یه چیز جدی بیرون دانشکده برای خودم پیدا کنم.هنوز فکر و ایده خوبی پیدا نکردم.

امروز خیلی دلم میخواست یه چیزی رو تخته سایت بنویسم.نمیدونم هنوز صلاحیت نوشتن رو تخته سایت رو دارم یا نه ولی کاش میشد یچی بنویسم که بی‌حوصلگی آرمین بخاطر موضوع اپلایش،اعصاب خورد مهدی،گریه‌های اون دختره ارشد کامپلکس،خستگی آریا،ناراحتی مبینا و از همه بدتر سکوت سنگین سایت تموم بشه.اونایی که میگن هیس سروصدا نکنید داریم درس میخونیم هیچ چیزی از بدی سکوت نمیدونن.

تو این گیر و دار خالم ویزا تحصیلی گرفت و ویزا کار شوهرش هم درست میشه.اگه برن یه پوعن مثبت میتونه باشه برای موقعی که خواستم اپلای کنم.آره من ایران و تهران رو دوست دارم ولی آیا این کشور و آدماش هم منو دوست دارن؟!

کاش یکی بود که میومد همو بغل کنیم تا غم و غصه هامون بریزه و سبک بشیم!

کاش یکم زندگی مهربون‌تر بود!

ولی کون لق زندگی،زندگی چیکارس که بخواد تعیین تکلیف کنه برا ما.

شاید قوزک پامون یاری رفتن نداشته باشه ولی هنوز میتونیم قدم برداریم اگه کنار هم بمونیم!

یجایی از کلیپ سینما و فوتبال که تو برنامه فوتبال ۱۲۰ پخش شد،حبیب رضایی به عنوان نریتور میخونه:

«پس اسلحه‌‌شو میبنده،کلاه‌‌شو سرش میزاره،روی پاهاش وایمیسته،زندگیشو دست میگیره و میجنگه و جالبه که آخر اونه که به چیزی که میخواد میرسه:رستگاری!»

در ادامه میگه:

«ولی قهرمانایی هستن که نه هوش سرشاری دارن نه رویین‌تنن،مثل یه مرد یا زن عادی،خیلی عادی،اونا باید تا قعر جهنم سقوط کنن تا موقعش برسه و از نردبون بهشت بالا برن...دوست داشتن این قهرمانا سخته،طرفدارشون که باشی خون دل میخوری،صد بار میمیری و زنده میشی تا قهرمانت از پس دشمناش بر بیاد چون میدونی قهرمانت نه اسحله خاصی داره نه از الطاف خدایان بهره‌مند‌ای برده...اما در عوض اونا فقط امید دارن تا نزاره به این باور برسن که جایی تو این دنیا ندارن!»

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۸ ، ۲۳:۲۶
ar gh

سلام این پست خیلی سروته نداره و صرفا دردودله.

من یه مشکلی دارم.هر چند وقت یکبار بی‌دلیل یا بادلیل دچار افسردگی میشم.خودم این اسمو روش نمیزارم.من بهش میگم در خود فرو رفتن.روزخوش تو پست جدیدش یه حرف قشنگ زد.نوشته بود من بعد هر بار افسردگی آدم بهتری شدم نه بع از هر سختی.

داشتم به اجتماعی بودن فکر میکردم.مثلا یکی از بچه‌های طبقه سه دانشکده شدن.میدونی من همیشه ترس از اجتماع آدما داشتم.مسخره‌س که بگم یکی از دلایل خیلی جاها نرفتنم همین بوده اگرم تنها قرار باشه اونجا برم که هیچی.

روانشناس میگفت که مشکل عاطفی دارم.خودم اسمشو میزارم خلا عاطفی و توضیحش یکم پیچیده‌س نخوایید که توضیح بدم.و این تجربه آخری سس روی این ماجرا بود.

نمیدونم تفریح ساختن چجوریه ولی سعی میکنم بسازمش.

کتابایی که امسال خوندم رو لیست کردم و تا اینجای کار شد بیست عنوان.قهرمان فروتن بارگاس یوسا رو دیروز تموم کردم و ناتور دشت سلینجر رو شروع کردم.

دلم نمایشگاه کتاب پارسال رو میخواد.با اینکه هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد ولی خیلی خوش گذشت.مخصوصا آخرش که اینقدر خسته بودیم همینجور بی‌هدف نمایشگاه رو دور میزدیم و هر چند وقت یکبار با خنده بهم میگفتیم:مگه ما اینجا نبودیم قبلن.

دلم تنگ شده براش بیشتر از همیشه.

میخوام برم تئاتر و حتی نمایش هم پیدا کردم ولی خب نمیشه فعلا.

تمام وجودم دردوغم‌ورنجه ولی ته دلم شاده و حتی امیدوار.

من نمیخوام از ایران برم.من چهارراه ولیعصر و شلوغیاش رو دوست دارم و دلم میخواد یه روز یوسف‌آباد رو پیاده متر کنم.

کاش وقتی از مدرسه فیزیک زنجان برگشتیم کابفروشی بنی‌هاشمی هنوزم به یک فروشنده آشنا با کتاب نیاز داشته باشه.

کاش دوستاتون وارد رابطه نشن.میدونی چرا میگم چون در هر صورت شما احساس تنها شدن میکنید.

از بچگی بهم میگفتن بهم تو لوسی ولی خب خودم اسمشو میزارم حساس یا شایدم به قول آرش احمق.

بی‌عرضه صفت بعدی بود که بهم میدادن و بعدیش هم گند اخلاق.چجوری میشه مادرپدری که با رفتارشون آدم رو خرد میکنن و موقع تولد یا پول خرج کردن یاد آدم میوفتن رو دوست داشت؟شانت راست میگفت مهم حال درونه.

هر وقت به خواب دو شب پیش فکر میکنم خندم میگیره.

من چرا اینقدر تو معقوله دوست ریدم از بچگی تا الان؟

کاش الان بیست‌وپنج سالم بود.

دلم میخواد یه بار تو زندگیم کلمه مادربزرگ رو بگم و تلفظ کنم ولی خب اینم آرزو واسه ما.

نابودی هر چیزی تو اوج زیبایی قانون این دنیاست.(دیالوگ فیلم آسمان زرد کم عمق)

کاش قصه لک‌لک‌ها واقعی میبود.

کاش میشد همین فردا برم شمال.چقدررررر هوس شمال کردم.

کاش وقتی برف میباره خواب یا خونه نباشم.

کاش شبا بتونم بخوابم.

کاش کسی بهم نگه:you are in black!

بالاخره شاید یه روزی اومد که جرئت تموم کردن رو داشتم.

شاید یه موقعی بالاخره امید هم مرد و فقط ما موندیم...

چرا هر کاری که بقیه هم میکنن رو میکنم مسخره میشم؟

کاش یکی بود و حتی الکی بهم امید میداد.

دستام دوباره شروع کردن به لرزیدن.

من واقعا آدم منفی و سیاهیم؟

چرا اینقدر فکر میکنم؟

قسم به حادث‌ت شدن.

 

 

 

 

واژه‌ها را چیدم برای دیدنت
واژه‌ها را چیدم برای خواندنت
واژه‌ها را چیدم برای خندانت
واژه ها را چیدم برای بوسیدنت
من آمدم
تو آمدی
واژه‌ها به کما رفتند
تو رفتی
من ماندم
واژه‌ها در دلم مردند
و بر روی لبم خشکیدند
واژه‌ها شهیدانی بودند
در راه دفاع از دوست داشتنم برایت
و من چه بی رحمانه در اثر حمله تنهایی مفقودالاثر شدم
در حالی که میدانستی آرامگاهم میان آغوش توست
آری این روزها شب‌های تهران سرد و پرصدا هستند
اما درون من را سکوتی ساخته از صدای تو فرا گرفته است
بخوان نامم را به سادگی برف‌ سفید
که میشنوم صدایت را از میان ریزگرد‌های تهران!

 

 

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۸ ، ۱۴:۱۵
ar gh

سلام 

صدای منو از اسنپ میشنوید.این مدت تصمیم گرفتم از پول بابام استفاده کنم و بجای استفاده از مترو و تاکسی با اسنپ برم بیام.بعضی وقتا میگه من آرزو به دل موندم بیای ازم پول بخوای و بگی اینقدر بده میخوام برم بیرون.داشتم فکر میکردم من پول به چیا میدم.کتاب،فیلم،تئاتر،ورزش و موقعی که برای بقیه کادو میخرم که معمولا بچه‌ها ردش میکنن.داشتم فکر میکردم کاش از بقیه یادگاری می داشتم از امیرعلی و امیرحسین یا از علی نظری و دانیال راهنمایی یا معین و آریا و آرمان ابتدایی یا آرش دوست اول دبستانم یا مجید دوست پیش‌دبستانیم.من به جزئیات دقت میکنم آیا؟!

احساس تنهایی میکنم این چند وقته.تنهایی خوش.ترم تموم بشه زنگ میزنم علی‌بابا بریم سیگار بکشیم و درمورد فیلم ها و کتابا چرت و پرت بگیم.دلم برای متین روشنغکر تنگ شده یا علی خضری و لات بازیاش.

دلم یه آدم میخواد که هیچوقت نره.دلم اون قول مسخره‌ای که با حسن بهم دادیم و نمیدونم الان یادش هست یا نه رو میخواد حتی اگه بدونیم شکسته میشه بالاخره یه روزی.حسن هم بالاخره انگار یه انتخاب درست درمون کرده نه شور شور نه شیرین شیرین.

 

پ.ن:سهراب یه شعر داره میگه که اگه خواستید بیاید سمت من یجور بیاید که چینی تنهاییم ترک نخوره.

چینی من ترک خورد ولی نشکست،کاش میشکوندش...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۸ ، ۲۰:۰۰
ar gh

سلام

این هفته هفته‌ی سخت که نه ولی تاریکی بود.الان حسن میخواد بگه باز این ناله کرد.ناله نیست حرفه.اندازه یک دریا حرف داشتم.حرفای مختلف و به قول معروف از هر دری سخنی داشتم.شخصیت‌های نمایشنامه‌ای که میخوام بنویسم رو تقریبا پیدا کردم و از امشب یا فرداشب شروع میکنم نوشتن و میخوام رو کاغذ بنویسم نه تو ورد.تصمیم گرفتن یسری آهنگها و خواننده‌ها رو بزارم کنار.مثلا بمرانی ویگن علی عظیمی امیرعظیمی رضایزدانی شاهین نجفی یا بعضی آهنگهای خاص و خب تقریبا گروه‌های راک میمونن.

با اتفاق امروز دیگه رمقی برای نوشتن هم نمونده.معلوم نیست چه خواهد شد و احساس میکنم وسط جنگ سرد داریم زندگی میکنیم.اصن از ذهنم پرید هر چی میخواستم بنویسم.

هنوز تصمیمم بر از...تا رفتن یا نرفتن قطعی نشده.آدمای جدید و محیط جدید اونم برای الان من شاید زود باشه.

چند روز پیش داشتم فیلم نزدیکتر رو میدیدم.بازم صابر ابر و بازم حس کردن کاراکترهایی که بازی میکنه.عصر چهارشنبه و قبل از امتحان آماری فیلمو دیدم و تاثیر زیادی روم گذاشت.آرامشی که تو کاراکتر علی بود و در اثر گذشتن کلی سختی و درد بهش رسیده بود برام خیلی زیبا و حتی مقدس بود.شخصیت احسان فیلم اینجا بدون من یا دانش مسخره‌باز یا کاوه رخ دیوانه یا علی نزدیکتر درون تمام این شخصیت‌ها بخشی از خودمو پیدا کردم.عشق به سینما و نوشتن و تلاش برای نشون دادن به به خانواده که ببین من دوستون دارم ولی ما فرق داریم و تلاش برای رفتن از تهران و سروصدا و آرزوهای بزرگ و گول‌زننده آدما،مشترکاتم با احسان اینجا بدون من بود.دنیای کوچیک و بعضا خیالی و رویاپردازی و تمرین‌هایی که تو سکوت تنهایی انجام میشه مشترکاتم با دانش مسخره‌باز بود و قشنگ‌ترین قسمت فیلم رویاپردازانه بودنش بود برام.پسر مرموز که کم حرف میزنه و بهش نمیخوره ولی آدما رو خوب میشناسه یا همون کاوه رخ دیوانه اشتراک دیگه من و کاراکترای بازی شده صابر ابره.البته معمولا جملات بهت نمیخورد و رو نکرده بودی و از این دست حرفا زیاد میگن مردم.و خب از علی نزدیکتر نگم براتون که به نظرم آدمی که در آینده خواهم شد به نظرم خیلی شبیه اونه.

فیلمها موجودات جالبی هستن و حتی از تانسورها هم عجیب‌تر هستن.دیدن قهرمان‌ها و خودت روی پرده نقره‌ای  و لبخند میزنی در حالی که سنگینی اشک‌هات رو پشت چشمهات حس میکنی.

این روزا دارم به آدمی که بودم هستم و خواهم شد خیلی فکر میکنم و از جایی که اومدم و خب نه سفید سفید بوده نه سیاه سیاه مثل همه خاکستری.

چه‌گوارا یه جمله داره که هر وقت به مشکل میخورم زمزمه‌اش میکنم یا مینویسمش:

شاد بودن تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت.

هر کسی اسطوره‌ای تو زندگیش داره و اسطوره من دکتر ارنستو رافائل گوارا دلاسرناست.آدما وقتی بزرگ میشن فکر میکنن بعضی چیزا بچه‌گونه‌س مثل همین اسطوره داشتن یا نوشتن آرزوها اهداف بزرگ روی دیوار اتاق.آقا سعید همیشه بهمون میگفت«اهدافتون رو روی یه کاغذ بزرگ بنویسید و بزنید به دیوار اتاقتون تا جلو چشماتون باشه بهش میرسید اعتماد کنید به من آقایون.»منم هدفم رو بزرگ نوشتم:شاد بودن!!!از من به شما نصیحت به حرفای آقا سعید گوش کنید همیشه جواب میگیرید!

 

امید به آینده اندوه را می‌شوید.

-چه‌گوارا

 

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۸ ، ۲۲:۲۷
ar gh

سلام 

هفته‌ای سخت،تلخ و بسیار تیره‌ای بود.خاکستری هم نه تیره‌ی تیره.یکی‌ از جمله‌های حسن باعث شد به نوشته‌ای که چند وقت پیش برای خودم نوشتم مراجعه کنم و دوباره بخونمش که شاید انتهای این پست گذاشتمش.

 

پرده اول: خداحافظی

تا حالا از کسی خداحافظی نکرده بودم.خداحافظی به معنای واقعی کلمه.همونقدر که کلمه«تا ابد»ش برام دردآور بود کلمه«شاید تصادف»ش برام دل‌نشین بود.گفت که آدم باید خرد بشه بشکنه له‌بشه و پودر بشه تا بتونه زندگی کنه تا بتونه زندگی بسازه.گفتنی‌ها در این مورد زیاده فقط به نوشتن یه مصرع شعر اکتفا میکنم:جان را چه خوشی باشد بی‌صحبت جان جانانه.

 

پرده دوم:زمستون 

زمستون فصل قشنگیه.از بقیه فصل‌ها بیشتر دوسش دارم.از له‌شدگی پاییز رد شدیم،همش هوس سیگار میکنه آدم،برف میاد،آدما لباسای قشنگ میپوشن،کلاه سویشرت رو میندازیم و... .شنبه زنگ میزنم برای کلاس دف.امیدوارم تایم کلاساش بهم بخوره.

 

پرده سوم:جملات 

اونروز که داشتم صفحه اول کتابایی که به بقیه قراره کادو بدم رو مینوشتم و دیدم برای همه از امید و لبخند نوشتم و برام سوال پیش اومد که خودم چقدر امید دارم و چقدر این قوزک پام یاری رفتن داره؟!دلم میخواد برم ارتفاع،پشت مقبره شهدا رو چمنا بشینم به زندان اوین خیره بشم و «مزخرف»بگم یا شعر بخونم.سه‌شنبه قرار بود همینجوری بشه که... .خیلی زودتر از اینکه فکر کنید دیر میشه.

 

پرده چهارم:پیام آخر

پیام‌های آخر جفتمون«میبینمت»هست ولی خب دیدنی در کار نیست حداقل فعلا.هر دفعه که میبینمت ش رو میبینم ناخودآگاه روش مکث میکنم،یکم میخندم و رد میشم.تا گریه‌مون نگرفته بریم پرده بعد:)

 

پرده پنجم:فغان 

دلم میخواد برم کوه.لبه پرتگاه وایسم.داد بزنم تا گلوم بسوزه انگار که سنگ ریزه قورت دادم.من متنفرم،از این کشور،دولت،مردم،قاره.من از همه آدمایی که بهم ریاضی یاد دادن ولی شادی رو یاد ندادن متنفرم.من از آسکاریس و پانکراس متنفرم از انتگرال فوریه از بسط تیلور بدم میاد از اون سای دو ی مزخرف که معنی احتمال میده متنفرم،من از شاخص اوراق بهادار بیزارم،من فقط یه جایی یه کسی رو میخوام که بغلش هق بزنم گریه کنم تا این همه خستگی شسته بشه.از کی تصمیم گرفتیم اینهمه آشغال بشیم؟!

 

پرده ششم:نوشته 

تو این پرده نوشته‌ای که اول پست حرفشو زدم میزارم:

جامعه پس از انقلاب ایران همواره درگیر دو مشکل بزرگ بوده است.مشکلاتی که با گذشت زمان و شکل‌گیری جامعه ایران،سر باز کرده و رخ نمایان کرده‌اند.دو مشکل دیده نشدن یا درک نشدن ومشکل اختلاف.اختلافات در ایران عموما به دو شکل طبقاتی و نسلی گریبان انسان‌ها را میگیرد.اختلاف نسلی در ایران نه تنها رفته رفته ترمیم نشد،بلکه با گذر زمان و تغییرات مداوم در مسائل اجتماعی و تکنولوژیک،این تفاوت ها عمیق‌تر و گسترده‌تر شدند به طوری که حتی متولدین دهه هشتاد و هفتاد حتی قادر به برقراری ارتباط درست نیز نشدند.در این بی‌ارزشی جامعه کنونی ایران،همچنان گروه قابل توجهی از ایرانیان هستند که به ارزش‌های گذشته پای‌بند مانده‌اند.این گروه بیشتر با نام سنتی‌ها خطاب میشوند.پیشرفت ارتباطات باعث افزایش تفاوت و اختلاف میان گروه سنتی‌ها و دوستداران غرب‌گرا که خود را مدرن می‌نامند شد.در میان فشارهای قشر سنتی و حمله‌های فرهنگی غربی،این جوانان ایرانی بودند که در این میان به مانند تکه گوشتی میان نان له شدند.آنها ارزش‌های متعلق به جامعه سنتی خود را از دست دادند و نتوانستند درک درستی از جامعه مدرن پیدا کنند و در نتیجه در ظواهر باقی ماندند.فشارهای اقتصادی از سوی دیگر باعث شدند تا مردم ایران مسائل مهمتر را فراموش کرده و بیشتر به فکر سیر کردن شکم خود باشند.بدین ترتیب اکثر فعالیت‌های مردم با انگیزه پول صورت گرفت و پول خود را به عنوان اصلی‌ترین و مهمترین هدف مردم در زندگی روزمره معرفی کرد.نبود پاسخ مناسب برای تخلیه هیجان ذاتی و همچنین کمبود شادی و از همه مهمترین ناتوانی در ایجاد شادی مشکلات دیگری بود که جامعه ایران با آن سروکله میزد.این مشکلات فرعی باعث شدند که جامعه به راحترین نحو ممکن شروع به تخلیه هیجان و ایجاد شادی بکند.شادی‌های ظاهری،شادی‌هایی بودند که دیگر جزوی از فرهنگ مردم شده بودند.شادی‌هایی که برای چند ساعت بودند و بعد از آن چند ساعت خبری از آنها نبود.در نتیجه رواج این نوع شادی‌ها،که عموما مغایر با ارزش‌های سنتی بودند،مردم به انسان‌هایی بدل شدند که ظاهری شاد اما درونی افسرده داشتند.انسان گرسنه و ناشاد عموما سراغ کتاب نمی‌رود.سرانه مطالعه به شدت افت کرد به طوری که مطالعه کردن بجای آن که فعالیتی عادی باشد به یک ارزش والا بدل شد.درست است که صرف مطالعه باعث افزایش فرهنگ و درک اجتماعی نمیشود،اما کمبود،ضعف و حتی وجود اشتباه در سیستم آموزشی کشور این چرخه خراب را نابود کرد.حال ما با جامعه‌ای سروکار داریم که ارزشی برای افراد آن جامعه تعریف نشده است بجز پول و درآمد.پول‌گرا شدن افراد باعث افزایش اختلاف طبقاتی و افزایش دروغ و فساد در جامعه شد.جامعه به نقطه بحرانی خود نزدیک میشود و در نهایت به انفجار میرسد.
در نهایت جامعه به سمت فردگرایی میرود به طوری که هر کسی تلاش میکند خود و یا نزدیکان خود را از مهلکه نجات دهد.بدین ترتیب انسانها بیشتر و بیشتر از هم فاصله میگیرند تا کار بجایی میرسد که آدم‌ها همدیگر را دشمن تلقی میکنند!!

 

پرده آخر:

سعدی چو جورش میبری نزدیک او دیگر مرو

ای بی‌بصر من میروم؟او میکشد قلاب را

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۸ ، ۱۶:۳۲
ar gh

سلام 

چند هفته‌ای بود میخواستم پست بنویسم.دلیل تصمیمم بر ننوشتن رو واقعا نمیدونم و نمیفهمم.

پرده اول:چاه پتانسیل

خب حالا اول یکم درمورد چاه پتانسیل بگم.چاه پتانسیل یه سوال معروف یا شایدم معروف‌ترین سوال تو مکانیک کوانتومی هستش.چاه پتانسیل دوتا دیواره داره که پتانسیل یا بی‌نهایت هست تو این دیواره‌ها یا یه عدد محدود و بین دوتا دیواره یا همون درون چاه،پتانسیل صفر هستش.حالا ما یه ذره رو پرت میکنیم وسط این چاه و تابع موج و توزیع احتمال و این چیزا رو محاسبه میکنیم.من چاه نامتناهی رو دوست دارم چون که ذره هیچوقت نمیتونه از چاه بره بیرون!

 

پرده دوم:پاییز شوم

چند روز پیش،یکی توییت کرده بود که پاییز نودوهشت رو هیچوقت فراموش نمی کنیم.پاییز امسال تنها اسمی که براش میتونم بزارم پاییز شوم هست.بجز روز اولش یعنی یک مهر،بقیه‌ش خیلی خیلی خیلی حال‌بهم‌زدن،اعصاب‌خورد‌کن و به معنای واقعی کلمه گه بود.نکته چرت ماجرا امیدواریم به پاییز امسال بود،که خب گند خورد توش.از اون همه انرژی اول پاییز و اخرای شهریور،یه ادم خسته،داغون و خموده باقی مونده که حس میکنه همه چیزشو از دست داده.دیگه رفتن یا نرفتن،ارشد خوندن یا نخوندن،چی خوندن،معدل،حال خوب و کلا هر چیزی که آدم بهش فکر میکنه،دیگه خیلی برام مهم نیست.این جبر مزخرف جغرافیایی رو احساس میکنم به طور کامل حس کردم!

 

پرده سوم:آیلتس 

جمعه‌ها میرم کلاس زبان.به قول نیما باهاش خوشحالم.بیشتر با اون چهل دقیقه پیاده‌روی بعد کلاس تا ایستگاه تاکسی خوشحالم.چهار نفریم،یه پسره که از اون تیپ آدماس که من حال نمیکنم باهاشون از اون آدم زیادی اجتماعی‌ها و رو مخا.یه دختره که بیست هفت سالشه و میخواد آیلتس بگیره و بره و منو یاد خاله‌م میندازه و به نظرم موفق میشه و یه دختر دیگه که امروز فهمیدم دانشگاه خودمون مدیریت میخونه.حداقلش اینه که مجبور میشم با چند نفر ارتباط برقرار کنم اونم با زبان انگلیسی،که اینکارو دوست دارم باحاله.

 

پرده سوم:(بدون عنوان)

نوشتن و حرف زدن از اون چیزی که تو دل آدم میگذره خیلی سخته،یا حداقلش برای من اینجوریه.فرق الان با چند وقت پیش اینه که حداقل اون تیکه دل،درد و غم نداره.ولی خب نمیشه همچنان کنار اومد.بیخیال.

 

پرده چهارم: دانشکده

آقا رضا عاشق شد بعدم فارغ شد،صفری رو هنوزم نفهمیدم چی شد😂،بقیه هم مثل همیشه.این وسط حسن مورد عجیب امسال بود.تغییرات بعضی آدما چقدر به معنای واقعی کلمه عجیب میتونه باشه.نمیدونم الان حسن چجوریه،اصن میشه باهاش حرف زد یا نمیشه ولی خب فردا تولدشه بهرحال تولدت مبارک حسنک وزیر!قصد داشتم یه پست کامل بنویسم برای فردا،یعنی قبلنا تصمیمم این بود که خب اوضاع مساعد نیست.تو اون دسته آدمایی قرار میگیری که بعضی وقتا میگم کاش میشد دوباره با این آدم آشنا بشم درست عین همون اول روزهای آشنایی و دوستی.تولدت مبارک!!

 

پرده پنجم:کتاب 

به نظرم یکی از چیزایی که بدجور آدمو سبک و آروم میکنه کتاب هستش.در راستای همین نظر شخصی،تصمیم گرفتم به هر کس و به هر مناسبتی خواستم کادو بدم،یه کتاب رو در کنار هر چیزی بهش کادو بدم.کتاب دانایی میاره و مونس تنهایی و این جور مزخرفات رو بریزید دور،کتاب فرصت زندگی کردن میده به آدم همینو بس.

 

پرده ششم:سهراب 

من عاشق سهرابم،سپهری‌شون.اگه میشد جای یه آدم تو تاریخ زندگی کنم قطعا جای سهراب بودن رو انتخاب میکردم.توی اشعارش یه آرامش خاصی نهفته‌س درست مثل اون مونولوگ افشاریان که میگفت:«دستی به شانه یا تکان دادن،که به گفتن جمله منتظرت میمانم،می‌ماند.»در همین راستا منم تصمیم گرفتم منتظرش بمونم،یکسال دوسال چهارسال شایدم بیشتر،شاید اومد شایدم نیومد مهم نیست ولی من منتظرش میمونم.

-منتظرت میمونم،بیا:)))...

 

 

گیاه تلخ افسونی!

شوکران بنفش خورشید را

در جام سپید بیابان‌ها لحظه لحظه نوشیدم

و در آیینه نفس کشنده سراب

تصویر ترا در هر گام زنده تر یافتم.

در چشمانم چه تابش‌ها که نریخت!

و در رگ‌هایم چه عطش‌ها که نشکفت!

آمدم تا ترا بویم،

و تو زهر دوزخی‌ات را با نفسم آمیختی

به پاس این همه راهی که آمدم.


غبار نیلی شب‌ها راهم می‌گرفت

و غریو ریگ روان خوابم می‌ربود.

چه رویاها که پاره شد!

و چه نزدیک‌ها که دور نرفت!

و من بر رشته صدایی ره سپردم

که پایانش در تو بود.

آمدم تا ترا بویم،

و تو زهر دوزخی‌ات را با نفسم آمیختی

به پاس این همه راهی که آمدم.


دیار من آن سوی بیابان هاست.

یادگارش در آغاز سفر همراهم بود.

هنگامی که چشمش بر نخستین پرده بنفش نیمروز افتاد

از وحشت غبار شد

و من تنها شدم.

چشمک افق‌ها چه فریب‌ها که به نگاهم نیاویخت!

و انگشت شهاب‌ها چه بیراهه‌ها که نشانم نداد!

آمدم تا ترا بویم،

و تو: گیاه تلخ افسونی!

به پاس این همه راهی که آمدم

زهر دوزخی‌ات را با نفسم آمیختی،

به پاس این همه راهی که آمدم.

-سهراب سپهری

 

پرده آخر:

نشسته‌ام به در نگاه می‌کنم
دریچه آه می‌کشد
تو از کدام راه می‌رسی
خیال دیدنت چه دلپذیر بود
جوانی‌ام در این امید پیر شد
نیامدی و دیر شد...

-سایه

 

 

 

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۸ ، ۲۲:۱۵
ar gh